ادامه را بخوانید...
ادامه مطلب
.:: Yes, the brother was like this ::.
ادامه را بخوانید...
و برادر! علی(ع) تمام عمرش را بر روی این سه کلمه گذاشت: مکتب ، وحدت ، عدالت
مرحوم علی شریعتی
بسم الرب الشهداء والصدیقین
بخشی از دست نوشته های مرحوم علی شریعتی تحت عنوان " ما متهمیم " جهت مطالعه علاقه مندان با فرمت pdf در وبلاگ بارگذاری شده است.
علاقه مندان می توانند فایل مذکور را از اینجا دریافت کنند.
در قبايل عرب همواره جنگ بود،اما مكه ، زمين حرام بود و چهار ماه رجب ، ذي القعده ، ذي الحجه و محرم ، زمان حرام ، يعني كه درآن جنگ حرام است.دو قبيله كه با هم مي جنگيدند، تا وارد ماه حرام مي شدند، جنگ را موقتا" تعطيل مي كردند، اما براي آنكه اعلام كنند كه : در حال جنگند و اين آرامش از سازش نيست، ماه حرام رسيده است و چون بگذرد، جنگ ادامه خواهد يافت ، سنت بود كه بر قبه ي خيمه ي فرمانده قبيله، پرچم سرخي برمي افراشتند تا دوستان، دشمنان و مردم، همه بدانند كه:جنگ پايان نيافته است.
آنها كه به كربلا مي روند، مي بينند كه جنگ با پيروزي يزيد پايان گرفته و بر صحنه ي جنگ، آرامش مرگ سايه افكنده است.اما مي بينند كه بر قبه ي آرامگاه حسين، پرچم سرخي در اهتزاز است.بگذار اين سال هاي حرام بگذرد!
منبع : حسين وارث آدم اثر مرحوم علی شریعتی- صفحه ي 50
ضمن عرض پوزش از تاخیری که در به روز رسانی وبلاگ بوجود آمده بود و تشکر از اظهار لطف کلیه ی دوستداران مرحوم شریعتی و با اعتقاد راسخ به این جمله که"آثار شریعتی تاریخ انقضا ندارند" بخشی از مطلب توتم پرستی را به صورت فایل pdf در وبلاگ قرار داده ایم که میتوانید از اینجا دانلود کنید.
بسم الله
متنی که در ادامه خواهید خواند گزیده ای از نوشته ی دکتر صادق طباطبایی- خواهر زاده ی امام موسی صدر- می باشد که بمناسبت سالگرد مرحوم علی شریعتی نگاشته شده و حاوی ناگفته هایی از خاکسپاری مرحوم دکتر علی شریعتی می باشد:
آبی آسمان که میبینم و می دانم که نیست
و خدایی که نمیبینم و میدانم که هست.
مرحوم علی شریعتی
جهت دریافت فایل اینجا کلیک کنید.
توجه: جهت مشاهده محتوای فایل نیاز به نرم افزار Adobe Acrobat Reader خواهید داشت که آن را نیز میتوانید از اینجا دانلود کنید.
عالم همه محو گل رخسار حسین(ع) است. ذرات
در عجب از کار حسین(ع) است.
دانی که چرا خانه ی حق گشته سیه پوش؟ زیرا
که خدا نیز عزادار حسین(ع) است.
دانی که چرا آب فرات هست گل آلود؟ شرمنده
ز لعل لب عطشان حسین است
دانی که چرا چوب شود قسمت آتش؟ بی حرمتیش
با لب و دندان حسین است.
دانی که چرا چشم خدا داده بشر را؟ چون ذات
خدا عاشق چشمان حسین است.
رنجهای پیروان علی،
بیشتر از رنجهای خود علی است. برای اینکه رنجهای خود علی جز رنجهای پیروانش نیست.
علی بزرگتر از آن است که از رنجهای خویش رنج ببرد. برای این است که می بینیم وقتی
که در برابر کفر، و در برابر شرک، و در برابر دشمن رویاروی، در احد، در حنین و در
بدر می جنگد مثل شیر می غرد. اما وقتی در میان پیروان خودش است، در میان شیعیان
خودش است، در مسجد کوفه خلیفه است، و همه شیعیان او پیروش حلقه زده اند، آنجاست که
فریادهای علی را می شنویم. و آنجاست که با شدت و با خشم و در حال ناتوانی از فشار
درد به صورت خودش سیلی می زند.
خاطره علی نه تنها
همه رنجهای این روح بزرگی که از تمام جهان بزرگتر است را تداعی میکند، بلکه خاطره
رنج همه مصیبت زدگان، همه محرومان و همه ستم دیدگان تاریخ بشری را تداعی میکند.
زیرا علی تجسم عدالت مظلوم در تاریخ بشر است. علی نه تنها قرآن ناطق است، بلکه
آزادی ناطق است. عدالت ناطق است. انسانیت متعالی ناطق است. و همه رنجها و شهادت ها
و شکنجه ها و شلاقهایی است که بشریت خورده و انسانیت رنج دیده و از همه ستم ها و
همه پریشانی ها و همه خیانتها که در روح و وجدان بشریت رنج می برد، در چهره علی و
در حلقوم علی رنج می برد.
رنج علی این است و
این است که آن شب تا شمشیر را در فرق خودش و در نفس خودش حس میکند، اولین کلمه ای
که از جانش کنده میشود، این است که: « فزت و رب الکعبه» قسم به خداوند کعبه که
نجات پیدا کردم.
<---------------------------------------------------------------
دکتر علی شریعتی- برگرفته از کتاب: علی، بنیانگذار وحدت اسلامی
قرآن کتابی است که با نام خدا آغاز می شود و با نام مردم پایان می یابد. کتابی آسمانی است اما (بر خلاف آنچه مومنین امروزی می پندارند و بی ایمانان امروز قیاس می کنند)بیشتر توجهش به طبیعت است و زندگی و آگاهی و عزت و قدرت و پیشرفت و کمال و جهاد. کتابی است که نام بیش از هفتاد سوره اش از مسائل انسانی گرفته شده است و بیش از سی سوره اش از پدیده های مادی؛ و تنها دو سوره اش از عبادات:آنهم حج و نماز ... کتابی است که شماره آیات جهادش با آیات عبادتش قابل مقایسه نیست.کتابی است که نخستین پیامش خواندن است و افتخار خدایش به تعلیم.تعلیم انسان با قلم(علم الانسان بالقلم).
این کتاب را از آن روزی که به حیله دشمن و به جهل دوست لایش را بستند لایه اش مصرف پیدا کرد و وقتی متنش متروک شد جلدش رواج یافت و از آن هنگام که این کتاب را (که خواندن نام دارد)دیگر نخواندند و برای تقدیس و تبرک و اسباب کشی بکار رفت از وقتی که دیگر درمان دردهای فکری و روحی و اجتماعی را از او نخواستند وسیله شفای امراض جسمی چون درد کمر و باد شانه و ..... شد و چون در بیداری رهایش کردند بالای سر در خواب گذاشتند و بالاخره اینکه می بینی اکنون در خدمت اموات قرارش داده اند و نثار ارواح گذشتگانش می کنند و ندایش از قبرستان های ما بگوش می رسد از آن است که نمی دانی برادر و خواهر روشنفکر من ...نمی دانی که چه کوششها کردند تا آن را از میان زنده ها دور کنند و اثرش را از زندگی قطع کنند.
گفتند: اسراری را که فقط در نقطه زیر "ب" بسم الله نهفته است اگر کسی بخواهد تفسیر کند یک عمر کفاف نمی دهد!گفتند:قرآن هفتاد بطن دارد و هر بطن آن باز هفتاد بطن و همینطور ... گفتند: معنی واقعی قرآن نزد ائمه است. در کتاب مخصوصی است که مخفی است و هیچکس از آن خبر ندارد و آن در خانواده پیغمبر بود و بعد پنهانی دست به دست میان ائمه گشته و بالاخره در دست امام غایب است.از این خبر چنین نتیجه گرفته اند که قرآن یک کتاب معمایی اسرارآمیز و برای بشر غیر قابل فهم است. گفتند: هر کس قرآن را با عقل خویش تفسیر کند باید در نشیمنگاهش آتش فرود آید در حالی که سخن پیغمبر یعنی هر کس با نظر خودش و رای خودش قرآن را تفسیر کند و این سخنی بسیار علمی و منطقی است و اصل تحقیق است که محقق در جستجوی حقیقت باید ذهنش را از نظریات شخصی و عقاید قبلی و پیشداوری خالی کند تا وقتی متنی را تفسیر می کند معنی حقیقی آن را بتواند در یابد.
می بینیم چطور هوشیارانه رای را عقل معنی کردند و چون خواندن و فهمیدن و عمل کردن به هر سخنی و کتابی جز با عقل امکان ندارد مردم از ترس اینکه مقعدشان نسوزد از خواندن و فهمیدن و عمل کردن به قرآن ترساندند. حتی بعضی ها حرفهای بدتری گفتند:اصلا قرآن حقیقی دست امام زمان است و هر وقت ظهور کند با خود خواهد آورد و قرآن فعلی قرآن اصلی نیست. تحریف شده است و بعضی آیات را از آن برداشته اند ...
می بینی دوست روشنفکر من که چه کردند و چه ها که نکردند؟
کاری کردند که قرآن (که کتاب خواندن و اندیشیدن و فهمیدن و روشن شدن و راه یافتن و برخاستن و عمل کردن بود)شد یک شیء مقدس متبرک که مصرف واقعیش (در هدایت پیروانش و نشان دادن راه حل و مسئولیت انتخاب انسانی) فقط استخاره است! وظیفه پیروانش هم در برابر آن تعظیم و تکریم و تجلیل و بوسیدن و بی وضو بدان دست نزدن و توی قاب گذاشتن و کنار آینه نهادن و در بند قنداق و سفره عقد و خانه نو و روی سر مسافر و ...برخی سوره و آیاتش هم به عنوان وردهای خاص طلسم برای منع جن و دفع باد و عزایم بستن و به گردن زائو و گاو شیرده و آدم خل بستن ...
از کدام قرآن سخن می گویی برادر روشنفکرم؟ تو که از انحطاط جامعه و جمود فکر و ضعف فرهنگ محیط خویش رنج می بری. کدام قران؟ مگر اساسا قرآن را کسی (چه توی مخالف و چه توی موافق)می شناسد که درباره اش قضاوت می کنی؟ برعکس آنچه می پنداری از هنگامی که قرآن از سخن گفتن با پیروانش بازماند و تنش را پرستیدند و روحش و فکرش و سخنش را رها کردند مسلمانان به خرافه پرستی و ضعف اجتماعی و جمود فکری و تعصب های شبه مذهبی و انحطاط علمی و اقتصادی و سیاسی افتادند.
------------------------------------------------------------------------------------------>
دکتر علی شریعتی- برگرفته از نوشته ی"پدر و مادر ما متهمیم."
آنچه که تا کنون شاید آنچنان که باید درباره اش طرح نشده، مساله تنهایی علی ست ... تنهایی علی (ع)!! ...
اصولا انسان یک موجود تنهاست. در تمام قصه ها، در تمام اساطیر انسانی، در تمام مذاهب بشری در طول تاریخ، به انواع گوناگون، به زبان های مختلف بیان شده است که رنج انسان تنهایی اوست در این عالم ... این تنهایی چرا؟ ...
اریک فروم می گوید: تنهایی، زاییده عشق است و بیگانگی ... و راست هم می گوید! .. کسی که عشق می ورزد به یک معبود، به یک معشوق، با همه چهره های دیگر بیگانه است و جز در آرزوی او نیست، خودبخود وقتی که او نیست تنها می ماند.
و دوم بیگانگی : کسی که با افراد، اشیا، اجزاء پیرامونش که او را احاطه کرده اند بیگانه است، متجانس با آنها نیست، در سطح آنها نیست و با آنها تفاهمی هم ندارد، تنها می ماند!
انسان، به میزانی که به مرحله انسان بودن نزدیک تر می شود، یعنی به مرحله ای که این موجود دوپا انسان تر است، احساس تنهایی در او بیشتر می شود.
از این دردناکتر، اینکه علی در میان پیروان عاشقش نیز تنهاست...! ما تنها بر دردی می گرییم که علی از شمشیر ابن ملجم در فرقش احساس می کند، اما این دردی نیست برای علی ...!!
دردی که چنان روح بزرگی را به ناله در آورده است ، تنهایی است که ما آن را نمی شناسیم.
---------------------------------------------------------->
علی حقیقتی به گونه ی اساطیر- دکتر علی شریعتی
اگر مي بينيم پيرو علي و كسي كه براي علي اشك مي ريزد و كسي كه محبت علي در قلبش موج ميزندسرنوشتش و سرنوشت جامعه اش دردناك استءمعلوم است كه علي را نمي شناسد و تشيع را نمي فهمدءهرچند كه ظاهرا شيعه باشد.
اسراری هست که حرمتش در آن است که به هیچ فهمیدنی نیالاید!
و حرف هایی هست برای نگفتن؛ حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آورند. و سرمایه ماورایی هرکس به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد!
و كتاب هايی نيز هست براي ننوشتن! و من اكنون رسيده ام به آغـــاز چنين كتابی؛ كه بايد قلم را بشكنم و دفتر را پاره كنم و جلدش را به صاحبش پس دهم و خود به كلبه ی بی در و پنجره ای
بخزم و كتابی را آغــــــــاز كنم كه نبايد نوشت!
دکتر علی شریعتی
من گاندي آتش پرست را بيشتر لايق شيعه بودن مي دانم تا آيت الله بهبهاني و بدتر از او علامه ي مجلسي را و چه مي گويم؟مجلسي سني است
گورويچ يهودي ماترياليست كمونيست به خاطر آنكه تمام عمر را عليه جاهليت فاشيسم هيتلر و ديكتاتوري استالين و استعمار نظامي ارتش سري فرانسه براي اسارت مردم الجزاير و جلادي هاي صهيونيسم و قتل عام مردم فلسطين در مبارزه و خطر و فرار و آوارگي دور دنيا زيست و سال ها با قدرت قلم و شخصيت علمي اش از آزادي مسلمانان الجزاير و فلسطين در برابر فرانسه ي مسيحي و و اسرائيل يهودي دفاع هاي مردانه كرده و جانش را به خطر انداخت با اينكه در فرانسه زندگي مي كرد و نژادش يهودي بود از مرجع عاليقدر شيعه حضرت آيت الله العظمي ميلاني كه تا كنون هرچه فتوا داده است در راه تفرقه ي مسلمين بوده يا كوبيدن هر حركتي در ميان مسلمين و يك سطر در تمام عمرش بر عليه بيست و پنج سال جنايت صهيونيسم و هفت سال قتل عام فرانسه و صدسال استعمار و صدها سال استبداد ننوشته و ولايت برايش مقام نام و دكان نان و چماق دست بوده است به مراتب به تشيع نزديك تر است.
بسم رب الشهداء والصدیقین
در سایه ی عنایت خداوند منان و همکاری دوستان یک سال از آغاز به فعالیت وبلاگ هبوط در تنهایی شریعتی گذشت.ضمن اینکه در این یک سال اینجانب و سایر دوستان طی مطالعه دقیق تر و جامع تر و موشکافانه تر کتب دکتر شریعتی توانستیم یک گام در جهت شناخت و آشنایی بیشتر با اندیشه های این معلم بزرگ شرق برداریم بزرگترین موفقیت خود را آشنایی با دوستان و یافتن برادران و خواهرانی هم رزم و هم فکر و هم سو در این مسیر میدانم. به اطلاع میرساند قسمت اول آرشیو وبلاگ برای دانلود و مطالعه شما عزیزان گردیده و امید است ظرف چند روز آینده قسمت دوم نیز آماده گردد. در خاتمه از دوستانی که تمایل به همکاری موردی و یا مستمر با این وبلاگ را دارند دعوت میکنیم تا در این امر ما را راهنمایی و یاری دهند. در ضمن این وبلاگ آماده تبادل لوگو و لینک با سایر سایتها و وبلاگهایی که مطابق با قوانین جمهوری اسلامی ایران فعالیت می کنند میباشد.
با تشکر- سردبیر وبلاگ هبوط در تنهایی شریعتی
بمناسبت سی ام اردیبهشت، روز تاسیس وبلاگ هبوط در تنهایی شریعتی
متنی که خواهید خواند، چکیده ای است از کتاب (رسالت شریعتی) نوشته ولی الله یوسفیه که در تجلیل از مقام بزرگترین معلم تاریخ معاصر ایران به رشته ی تحریر در آمده. با توجه به علاقه روز افزون دوستان همرزم در شناخت و ترویج هر چه بیشتر افکار و اعتقادات این معلم بزرگ ادامه راه او در گرو همراهی تمامی دوستان و علاقه مندان وی می باشد. به استحضار میرساند به همین مناسبت کلیه مطالب نوشته شده در این وبلاگ به زودی بصورت فایل PDF جهت دانلود و مطالعه در دسترس علاقه مندان قرار خواهد گرفت. با تشکر- نویسندگان وبلاگ هبوط در تنهایی شریعتی
<----------------------------------------------------------------------------------------------------------->
در تمام نوشته ها و سخنرانیهای دکتر علی شریعتی ، عنصر طغیان و آزادی و سنت شکنی به مفهوم واقعی کلمه وجود دارد.
همین عنصر است که گند آب نظم سیاسی ، مذهبی و اجتماعی را بر ملا می سازد.... همین عنصر است برای بیداری و خود آگاهی شیعه های خفته ، تشیع را از یک سنت اجتماعی ، بصورت یک ایدئولوژی انقلابی در می آورد... همین عنصر است که نبض زمان را در جسم مذهب جای می دهد.
چنین عنصری تکان شدیدی بود برای بیداری جامعه. این تکان شدید از ضروریات تاریخی و اجتماعی و مذهبی محسوب می شود.چنین ضروریتی باعث شد که نه فقط نسل امروز ، بلکه نسل دیروز نیز بسوی شریعتی کشیده شوند و ساعتهای طولانی برای خرید آثار وی منتظر بمانند.
در تاریخ معاصرمطبوعات ایران چنین گرایشی بسوی یک نویسنده سابقه نداشته است...! این همه شوق و ذوق و اشتیاق برای مطالعه آثار شریعتی از آن جهت بود که وی احتیاجات واقعی مردم جامعه را بخوبی درک کرده بود.او در میان طوفان خشم و خشونت بسان دیگر هنرمندان و روشنفکران بدنبال اجتماع کشیده نمی شد ، بلکه پیشاپیش اجتماع حرکت می کرد و روح تازه ای بر اجسام مرده و مرده های متحرک می دمید.چون شریعتی سنت شکنی بود توانا، و سازنده ی ایدئولوژیی بود،دانا.
همین سنت شکنی شریعتی در میان سنت پرستان اجتماع باعث شد قالب تازه ای در هر یک از رشته ها بوجود آید که خود علامت مقاومت و طغیان در برابر نظم سنت پرستی اجتماع است.
زیرا هر نظمی با وجود تازگی با هر پدیده ی تازه ای مخالفت می ورزد.شکست هر سنتی در اعتقادات عمومی علامت و نشانه ظهوری است در جامعه....
دکتر علی شریعتی ، تنها خراب کننده نیست بلکه بسان دیگر انسانهای استثنایی تاریخ، با دستی به شجاعت می کوبد و با دست دیگر بخردمندی و فرزانگی به آفرینش ارزشهای جدید انسانی می پردازد.
از اینجاست که هنرمند از سطح فکری علیل و محتضر زمان خود اوج می گیرد، واز اعتقادات مرسوم و متداول محیط ر می گذرد،وبار سنگین نبوت را متعهد می شود وشهادت ناب را بدوش می کشد.
او گفتارش با کردارش یکسان بود و به چنان مرتبه ای از کمال رسید که رنگ تعلق و مصالحه نپذیرفت.
او هیچگاه با شمشیر قلم خود از خاستن، تا خواستن سقوط نکرد و به رذالت گسترده زمان خویش پشت نکرد.
آن فقید، بسان رسولان بی رسالت جامعه ی ما ، قلم را تا مرز کشکول مداحی ، و درویزگی تنزل نداد...آری ! او هیچ گاه نخواست چون رسولان بی رسالت، کلام را بخاطر نان بفروشد و روح را به خدمت جسم درآورد...
در زمانی که اعراض و اعتراض نسل جوان و طغیان آنها بی ارزشی ارزشهای مرسوم را بصورت مسئله ی روز در آورده ، شریعتی هنرمندی بود ، از زمره ی هنرمندان معدود جهان که زنده ترین حرکت تاریخ معاصر را تشکیل می دهد. و در چنین اوج و کمالی بود که هنرمند نامی تاریخ ما خاموش شد.
درود به روان پاک او
...آری درود بروان پاکش ...
که کلام را بخاطر نان نفروخت...و
روح را به خدمت جسم در نیاورد...
به هر قیمتی...
گرچه به گرانی گنج قارون...
زر خرید انسان نشد...
برگرفته از سایت روز
هیچ تاریخی به شگفتی و دردناکی اسلام نیست . مذهبی که همیشه در بیرون بر بیگانه پیروز بوده است و همیشه در خانه از آشنا شکست خورده است!
چه کسی می تواند بسادگی تصور کند که پیشوایان راستین اسلام بدست پیشوایان دروغین اسلام همگی یا کشته شده اند و یا مسموم گشته اند؟
سرنوشت تشیع، سرنوشت روح اسلام است.
روحی که قربانی کالبد خویش بوده است . خاندان محمد با شمشیرهایی به شهادت رسیده اند که بر آن آیات جهاد در راه خدا و شعار توحید نقش بسته بوده است و در زمان حکومت کسانی که بانیان مساجد و مجاهدان در راه دین و فاتحان اسلام و جامعان و مروجان رسمی قرآن در جهان بوده اند.
کیست که نداند، اسلام را نه سلاح رستم فرخزاد، بلکه روایات ابوهریره و فتوای کعب الاحبار و ابوموسی اشعری و عرفای نامی و خلفای پیغمبر اینچنین نمود که میبینیم و اینچنین ساخت که داریم!
و هیچ تاریخی همچون اسلام تکراری نیست. هم اکنون نیز همچنان است که بوده است و بدتر از آن.
اگر شبه روشنفکران جهان که دشمنان صریح اسلامند که به تعبیر حسین(ع)- اگر دین ندارند، لااقل آزاده اند و آزادگیشان همین است که خود را پنهان نمی کنند- توانسته اند در محو اسلام موفقیتهایی کسب کنند و خیل بسیاری از جوانان و تحصیلکرده های ما را صید کنند، توفیقشان را یکسره مرهون نقش ماهرانه ی شبه روحانیون هستند که با اجرای نمایشنامه ( مسخ اسلام )، آنان را از اسلام رم داده اند.
منبع: کتاب چه بايد کرد؟ دکتر علی شريعتی- ص 12 و 13
منبع: کتاب انتظار – دکتر علی شریعتی – ص 54 – تصحیح صفحات 42 تا 44
وقتی داشتم متن بالا رو تایپ می کردم خیلی احساس خوبی پیدا کردم. یه جور اعتماد به نفس، یه جور آینده نگری توی دنیا دیدم. امید به زندگی و این برای من خوشایند بود.
در باغ « بی برگی » زادم
و در ثروت « فقر » غنی گشتم.
و از چشمه « ایمان » سیراب شدم.
و در هوای « دوست داشتن » ، دم زدم.
و در آرزوی « آزادی » سر بر داشتم.
و در بالای « غرور » ، قامت کشیدم.
و از « دانش » ، طعامم دادند.
و از « شعر » ، شرابم نوشاندند.
و از « مهر » نوازشم کردند.
و « حقیقت » دینم شد و راه رفتنم.
و « خیر » حیاتم شد و کار ماندنم.
و « زیبایی » عشقم شد و بهانه زیستنم.
«دکتر علی شریعتی
خدایا بر محمد و آلش رحمت فرست و مرا به زیور صالحین بیارای و در گستردن داد و فرو خوردن خشم و خاموش کردن فتنه و خصومت اصلاح میان مردمان و فاش کردن نیکی های اهل ایمان و پوشاندن عیب ایشان و حسن معاشرت نایل گردان .
خدایا به سوی آمرزش تو کوچ کرده ام و به سوی عفو تو آهنگ نموده ام و به گذشت تو مشتاق گشته ام و به فضل تو اعتماد کرده ام در صورتی که موجبات مغفرت تو نزد من نیست و چیزی که بوسیله آن سزاوار عفو تو گردم در کردار من نیست و پس از این حکم ، که من خود در باره خود راندم جز فضل و احسان تو چیزی سرمایه ی امیدی ندارم.
خدایا مرا به منطق هدایت گویا ساز و به آیین تقوی ملهم نمای و به خوی و خصلتی که پاکیزه تر است موفق بدار و به کاری که پسندیده تر است بگمار. خدایا ، مرا به بهترین راه ،روان ساز و چنان کن که بر آیین تو بمیرم و هم بر آن آیین زندگی از سر بگیرم.
دکتر علی شریعتی-کتاب نیایش-بخش نیایش در طلب اخلاق
انسان آگاهی که مسئولیت حس می کند، ودر برابر حق وباطل قدرت تشخیص دارد، اگرخودش را به گوشۀ خلوت عبادت بکشاندگویی یک انسان مجاهد، آزاد وآگاه را به نفع ظلم قربانی کرده واین انسان مجاهد و آگاه، خودش است. این جنایتکاری است که بی مزد ومنت جنایت می کندوبهترین عنصرهای ایمان را به سودکفرقربانی می کند. اینها بدترین اصحاب اند[عناصرند] اینها در پای ظلم خودکشی می کنند... نفس انسان بودن، آگاه بودن، ایمان داشتن، زندگی کردن، آدمی را مسئول جهاد می کند وحسین مَثَل اعلای انسانیت زندۀ عاشق وآگاه است. توانستن یا نتوانستن، ضعف یا قدرت، تنهایی یا جمعیت، فقط شکل انجام رسالت وچگونگی تحقق مسئولیت را تعیین می کندنه وجودآن را.
مردی از خانه فاطمه بیرون آمده است، تنها وبی کس، با دست های خالی، یک تنه بر روزگار وحشت و ظلمت وآهن یورش برده است. جز"مرگ" سلاحی ندارد! اما او، فرزند خانواده ای است که «هنرخوب مردن» را، در مکتب حیات خوب آمیخته است. دراین جهان، هیچ کس نیست که همچون او بداندکه: چگونه باید بمیرد!!! دانشی که دشمن نیرومند او- که برجهان حکومت می راند از آن محروم است، واین است که قهرمان تنها، به پیروزی خویش بر انبوه سپاه خصم، این چنین مطمئن است، واین چنین مصمم وبی تردید، به استقبال آمده است. آموزگاربزرگ شهادت اکنون برخاسته است، تا به همۀ آنها که جهاد راتنها در توانستن می فهمند وبه همۀ آنها که پیروزی بر خصم را تنها در "غلبه"، بیاموزدکه:
شهادت، نه یک باختن،که یک انتخاب است، انتخابی که در آن، مجاهد با قربانی کردن خویش، در آستانه ی معبدآزادی ومحراب عشق، پیروزمی شود...
در فرهنگ ما شهادت مرگی نیست که دشمن ما بر مجاهد تحمیل کند. شهادت مرگ دلخواهی است که مجاهد با همۀ آگاهی وهمۀ منطق وشعور و بیداری و بینایی خویش، خود انتخاب می کند!
حسین را نگاه کنید،ازشهرخویش بیرون می آید، زندگیش را رها می کندو بر می خیزد تا بمیرد! زیرا جز این سلاحی، برای مبارزۀ خویش، برای رسوا کردن دشمن، و برای دریدن این پرده های فریبی که بر آن قیافۀ کریه نظام حاکم زده اند، ندارد، برای اینکه اگر نمی تواند دشمن را بشکند، لااقل به این وسیله رسوا کند، اگر نمی تواند قدرت حاکم را مغلوب سازدآن را محکوم کند.
در همۀ قرن ها وعصرها، هنگامی که پیروان یک ایمانی، ویک اعتقادی قدرت دارند با جهاد، عزتشان وحیاتشان را تضمین می کنند، و وقتی که به ضعف دچارشدند وهمۀ امکانات مبارزه را از آنان گرفتند، با شهادت، حیات وحرکت وزندگی وایمان و عزت وآینده وتاریخ خودشان را تضمین می کنند.
که:
شهادت دعوتی است به همۀ عصرها، وبه همۀ نسل ها، که:
اگر می توانی
بمیران!
واگرنمی توانی
بمیر!
حکومت مذهبی رژيمی است که در آن به جای رجال سياسی ، رجال مذهبی (روحانی) مقامات سياسی و دولتی را اشغال می کنند و به عبارت ديگر حکومت مذهبی يعنی حکومت روحانيون بر ملت. آثار طبيعی چنين حکومتی يکی استبداد است ، زيرا روحانی خود را جانشين خدا و مجری اوامر او در زمين می داند و در چنين صورتی مردم حق اظهار نظر و انتقاد و مخالفت با او را ندارند . يک زعيم روحانی خود را بخودی خود زعيم ميداند ، به اعتبار اينکه روحانی است و عالم دين ، نه به اعتبار رأی و نظر و تصويب جمهور مردم ؛ بنابراين يک حاکم غير مسئول است و اين مادر استبداد و ديکتاتوری فردی است و چون خود را سايه و نماينده خدا می داند ، بر جان و مال و ناموس همه مسلط است و در هيچ گونه ستم و تجاوزی ترديد به خود راه نمی دهد بلکه رضای خدا را در آن می پندارد . گذشته از آن ، برای مخالف ، برای پيروان مذاهب ديگر ، حتی حق حيات نيز قائل نيست . آنها را مغضوب خدا ، گمراه ، نجس و دشمن راه دين و حق می شمارد و هرگونه ظلمی را نسبت به آنان عدل الهی تلقی می کنند
« من در مشهد با دکتر بودم. در فرانسه هم با هم درس میخواندیم. همکلاس بودیم و با هم سر کلاس اساتید میرفتيم. روزنامة «ايران امروز» را هم به كمك يكديگر منتشر مينموديم. در آن دوران كه دكتر شريعتي در حسينية ارشاد سخنراني مينمود، من نيز كلاسهايي برای شناخت جریانات فکری روز و مباحث جامعهشناسی در حسينيه داشتم. در کانون نشر حقایق هم با یکدیگر همکاری داشتیم. بعدها که هر دو در تهران ساکن شدیم، منزل من در کوی دانشگاه بود و علي خیلی شبها پیش من میآمد.»
بقیه دارد....
سخنان زیبای نهج البلاغه مظهر زیبایی سخن است.اما من یک سخن علی را در هشت یا ده سالگی نقل میکنم زیبایی تعبیر، زیبایی تلقی، زیبایی بیان، زیبایی روح، علی بچه ایست در خانه پیغمبر، اصلا" در خانه او زندگی می کند، وارد اتاق می شود، می بیند خدیجه وپیغمبر نماز می خوانند ، برایش شگفت انگیز است که اینها چکار می کنند، ندیده بود، بعد که تمام می شود میپرسد که چکار می کردید؟ پیغمبر توضیح می دهد که من مبعوث شدم از طرف خداوند و این نماز است که در برابر او می خوانم و تو را به توحید و نبوت خودم می خوانم.یک بچه هشت ساله، ده ساله ولو نابغه، چه خواهد گفت؟ یا فرار می کند بدون اینکه حرفی بزند ، یا اینکه می گوید هر چه خودتون می فرمایید، من چه میفهمم.
این حرف را میزند: ......
دنيا را بد ساخته اند.........
کسي را که دوست داري،تورادوست نمي دارد.
کسي که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري......
اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند.....
و اين رنج است .
......زندگي يعني اين.
(دکتر علی شریعتی). برگرفته از وبلاگ به امید بودن
به نظر می رسد دکتر شریعتی در نقد روحانیت چند مسئله را رعایت نکردند. نگاه و سخنان تند علیه علما وبزرگان حوزه از جمله علامه مجلسی ، خواجه نصیر، و... وبکار بردن تعبیرات نادرست واحساسی در مورد این بزرگان .و درک نکردن شرایط و موقعیت آن بزرگان. نداشتن .درک وشناخت کافی وهمه جانبه نسبت به اسلام . و ارائه نظریات نادرست .و نگاه یک بعدی به تعالیم.
به نظر بنده در میان روحانیون منطقی ترین ومنصفانه ترین پاسخ ها و واکنش ها را شهید بهشتی و رهبر معظم انقلاب داشتند.
شهید بهشتی در این باره معتقدند که :( ( شریعتی الف )کاوشگری بی آرام که اسلام را درحد کتاب هایی که در دهه های اخیر درباره زمینه های گوناگون اسلامی وشیعی نوشته شده و سخنرانی هایی که در این زمینه ایراد شده می شناخته است ب )با سوالات ونیازهای نسل جوان ، بخصوص جوان تحصیل کرده زمان خود ،آشنایی فراوان داشته است .ج ) پاسخ ها را در کتاب ها وسخنرانی ها نیافته د )به علوم اجتماعی معاصر برای یافتن پاسخ به این سوالها رو آورده و پاسخ را در آنها هم نیافته .و با پیوندی که در دل و احساسش با اسلام و چهره های برجسته اسلامی بخصوص پیامبران وائمه اطهار (ع )و قهرمانان شیعه داشته بار دیگر به بازشناسی اسلام پرداخته است .
اشتباهات : در نوشته های شریعتی خامی های فراوانی وجود دارد و کار تحقیقی مستندش از کار قریحه ای و ذوقی اش بسیار کمتر . پرخاشگری های نابجا و یا بیش از حد به چهره در گفته ها ونوشته هایش و دیگری ستایش های مفرط .انسان در بعضی از نوشته های او می بیند که اباذری که او توصیف می کند انگار یک قدم از محمد بالاتر است . ))
اینکه بعضی ها شریعتی را مخالف روحانیت قلمداد می کنند قبول ندارم در جای جای کتاب ها وسخنرانی های خود از حوزه و روحانیت به بزرگی یاد کرده و تنها به ضعف ها و نقایص معترض بودند .وبه نظر من حوزه می توانست از شریعتی استفاده های فراوانی بکند و متاسفانه دو طرف کوتاهی ها واشتباهاتی را مرتکب شدند .
متنی که خواندید بر گرفته بود از وبلاگ آقای اسماعیل آذری طلبه ای که در نگاه اول بنظر میرسد با تفکرات دکتر شریعتی مخالفند. این متن از وبلاگ ایشان برداشت شد تا نظر شما عزیزان نیز لحاظ شود.
برگرفته از کتاب "یک ، جلوش تا بی نهایت صفرها " .
هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .
و خدا تنها بود .
هر کسی گمشده ای دارد .
و خدا گمشده ای داشت ...
علی شریعتی
------------------------------------------------
آری رسالت ، نه فقط رساله.
اگر بخواهیم مسئولیتهای شیعه بودن را فهرست کنیم، با تکیه بر مکتب علی و اساسی ترین مبانی اعتقادی و سرگذشت تاریخ شیعه باید بگویم : مسئولیتهای شیعه بودن عبارتند از:
و این همه ، یعنی " علی " را نه چون بتی پرستیدن ، که چون راهبری پیروی کردن و در یک کلمه : " علی وار " بودن و " علی وار" زیستن و " علی وار " مردن.
که شیعه علی بودن یعنی این
و مسئولیت شیعه بودن یعنی این!
منبع : مسئولیت شیعه بودن ، ص ۲۶۵
آنچه خواهيد خواند، مصاحبة تلفني است با يكي از نزديكترين دوستان دكتر علي شريعتي. كهنمردي كه 35 سال بر كرسي استادي دانشكدة جامعهشناسي دانشگاه تهران تكيه زده است. دكتر توسلي، دوستياش با دكتر شريعتي را چنين توصيف ميكند:« من در مشهد با دکتر بودم. در فرانسه هم با هم درس میخواندیم. همکلاس بودیم و با هم سر کلاس اساتید میرفتيم. روزنامة «ايران امروز» را هم به كمك يكديگر منتشر مينموديم. در آن دوران كه دكتر شريعتي در حسينية ارشاد سخنراني مينمود، من نيز كلاسهايي برای شناخت جریانات فکری روز و مباحث جامعهشناسی در حسينيه داشتم. در کانون نشر حقایق هم با یکدیگر همکاری داشتیم. بعدها که هر دو در تهران ساکن شدیم، منزل من در کوی دانشگاه بود و علي خیلی شبها پیش من میآمد.»
با تو :همه ی رنگ های این سرزمین را آشنا می بینم
باتو:پرندگان این سرزمین خواهان شیرین زبانی منند
با تو :سپیده هر صبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو:آهوان این صحرا دوستان هم بازی منند
با تو:من در عطر یاس ها غرق می شوم
باتو: نسیم گیسوانم را شانه می زند
با تو:من در شکوفه می شکفم
به کيسهي زرش نميبخشم ، بر سرانگشت تزويرش نميسپارم ، دستم را قلم ميکنم ، و قلمم را از دست نميگذارم ، چشمهايم را کور ميکنم ، گوشهايم را کر ميکنم ، پاهايم را ميشکنم، انگشتانم را قطع ميکنم، سينهام را مي شکافم، قلبم را ميکشم ، حتي زبانم را مي برم . . . اما قلمم را به بيگانه نميدهم.
به جان او سوگند که جانم را فديهاش ميکنم، اسمائيلم را قربانش ميکنم، به خون سياه او سوگند ، که در غدير خون سر خم غوطه ميخورم، به فرمان او هر جا مرا بخواند، هر جا مرا براند هر چه از من بخواهد در طاعتش درنگ نميکنم.
قلم توتم من است ، امانت روح القدس من است ، وديعه مريم پاک من است . در وفاي او اسير قيصر نميشوم ، زر خريد يهود نميشوم . بگذار بر قامت بلند و راستين و استوار قلمم، به صليبم کشند، به چهار ميخم کوبند، تا او که استوانه حياتم بوده است صليب مرگم شود ، شاهد رسالتم گردد . گواه شهادتم باشد ، تا خدا ببيند که به نامجويي بر قلمم بالا نرفتم . تا خلق بداند که به کامجويي بر سر گذشت حرام توتمم ننشستهام، تا زور بداند، زر بداند ، تزوير بداند، که امانت خدا را فرعونيان نميتوانند از من گرفت، وديعه عشق را قارونيان نمي توانند از من خريد، و يادگار رسالت را بلعميان نميتوانند از من ربود . قلم زبان خدا است ، قلم امانت آدم است ، قلم وديعهي عشق است . . . »
یکی بود،یکی نبود، غیر از خدا هیچ چی نبود، هیچ کی نبود، خدا تنها بود، خدا مهربون بود، خدا بینا بود، خدا دوستدار زیبایی بود، خدا دوستدار نیکی بود، خدا دوستدار شایستگی بود، خدا از سکوت بدش می اومد، خدا از سکون بدش می اومد، خدا از پوچی بدش می اومد،خدا از نیستی بدش می اومد.....
خدا افریننده بود، مگه میشه نیافرینه؟ ناگهان ابر ها رو آفرید و در فظای نیستی رها کرد، ابرهایی از ذره ها ، هر ذره منظومه ای کوچک، نامش: اتم، آفتابی در میان و پیرامونش ستاره ای در گردش، ابرها به حرکت در آمدند، نیرومند،فروزان،پر جوش و خروش،مثل دود،مثل گرداب،مثل آتش گردان...
زندگی پدید آمد،گیاهها:از خزه های کوچک تا درختهای بزرگ ، وحیوانها : از میکروب ها تا ماموت ها و در آخر انسان: بدها وخوبها، بدها بدتر از همه بدها و خوبها خوبتر از همه خوبها. بدها مثل شیطان، خوبها مثل خدا.
زندگی یک تخم
،تخم یک "گیاه" : در خاک سبز می شود،سر میزند، رشد می کند،نهال می شود،جوان می شود، شاخ و برگ می افشاند، گل و میوه می دهد، پیر می شود، می میرد،خاک می شود ولی از او باز تخم باقی می ماند،مثل روز اول.
تخم یک "حیوان": جنین، نوزاد ، کودک ، نوجوان ، جوان ، کامل، پیر، مرگ، خاک باز از او تخم باقی می ماند، مثل روز اول.
زندگی هم دور می زند: تخم یک گیاه،تخم یک حیوان،از صبح تولد تا شب مرگ،تمام عمردر جنب و جوش،در تلاش، در حرکت، هر لحظه در جایی،هر جا در حالی،همیشه و همه جا در جستجوی لذت،در پیرامون احتیاج، از تولد تا مرگ، زندگی هم دور می زند.
یکی بود،یکی نبود،جهان آفریده شد: ذره ها ،منظومه ها، زنده ها... زمینها،آسمانها،ستاره ها ،مشرقها ،مغربها،گیاه ها،حیوان ها،دیدنی ها و ندیدنی ها، هر کدام در حرکت،در تلاش،با نظمی ثابت،در تغییری دائم،زندگی سر زده از مرگ،مرگ زاده ی زندگی،همه چیز در حرکت،همه چیز دور زن.
یکی بود، یکی نبود،آفرینش پایان یافت و جهان برپا شد و زمینها و آسمانها،ستاره ها و آفتاب ها،همه در حرکت ،بانظمی ثابت،در تغییری دائم،همیشه در جستجو،بدنبال چیزی،دور زنان،بدور چیزی.
راستی چرا تمام چیزهای جهان بشکل کره است؟ زمین،ستاره،خورشید،الکترون،پروتن،هر مولکول،هر اتم.چرا تمام حرکتهای جهان دایره ایست؟ زمین،ستاره،خورشید،هر مولکول،هر اتم،هر زنده ای : چه یک گیاه،چه جانور،دور می زند،دایره وار: آب،خاک، شب، روز، صبح ، غروب، هر ثانیه،هر دقیقه، هر ساعت، هر فصل، هر سال.
یکی بود ، یکی نبود، غیر از خدا هیچ چیز نبود، زمین بود،خورشید بود،ستاره ها،مشرق ها،مغرب ها، فضای جهان بی اغاز،بی پایان و در این گوشه ، آفتابی در میان همه در گردش و مجموعا" همه یک منظومه و در آن گوشه یک منظومه دیگر و در گوشه دیگر منظومه ای دیگر، و یکی دیگر...
هفت تا،هفتاد تا،هفتصد تا، هفت هزارتا،هفتاد هزارتا،هفتصد هزار تا، هفت میلیون تا، هفتاد میلیون تا، هفتصد میلیون تا، هفت میلیاردتا، هفتصد میلیارد تا،هفت هزار میلیارد.... کسی چه میداند چند میلیارد ،میلیارد ،میلیارد....!!!
چشمهات رو بزار رو هم و توی خیالت یک عدد"یک" روی کاغذ بنویس و هر چقدر می تونی جلوش "صفر" بزار.
صفحه ات که تمام شد صفحه دیگر بگیر،کاغذت که تمام شد کاغذ دیگر بیار،دواتت که تمام شد دوات دیگر بخر، جوهرت که ته کشید، جوهر دیگر بیاور، دستت که خسته شد از دوستت خواهش کن که او "صفر" بزاره، دست او که خسته شد باز خودت ادامه بده، تو که غذا میخوری او صفرها رو بزاره و وقتی که تو صفر میزاری اون غذا بخوره، شب که میشه به نوبت بخوابین، تو صفر بزار که اون بخوابه و وقتی بیدار شد تو بخواب و اون صفر بزاره، پیر که شدین به بچه هاتون بگین که کارتون رو دنبال کنند ، شب و روز بشینین و صفر بزارین، تا آخر عمرشان، دست بدست، پشت به پشت، آخر های عمرتون که شد ، وقتی که دیگه پیر شدین، پیر زمین گیر شدین، یک لحظه دست از کار بکشین و صفرهاتون رو نگاه کنین.روز اول فقط دو تا بچه بودین، فقط بلد بودین که صفر بزارین، حالا دو تا پیر زمین گیر شدین ، فقط میتونین که صفر بشمارین،چی شد؟ هیچی.باز مثل روز اول شدین.
هفتاد،هشتاد،نود،صد سال کار کرده اید، سالهای سال عمر گذروندید،آخر رسیده اید به اول! روی سفیدتون سیاه، موی سیاهتون سفید. قد و سرتون کمون،دور زده دایره وار و شده " نون".به سر نوزاد چی اومد؟ مثل جنین، خاک بودین، خوراک شدین، لقمه ای در دهان بابا، لقمه ای در دهان مامان، مامان و بابا با هم عروسی کردن، آن لقمه و این لقمه یکی شدند،آن یکی " تو " شدی تو دل مامان مثل تخم مرغ تو دل مرغ. نه ماه گذشت، نه روز گذشت، نه ساعت گذشت، مامان دردش گرفت، تخم خود را شکستی ، یک هویی بیرون جستی، افتادی تو گهواره، چشمات نمی دید،گوشات نمی شنید، پاهات نمی رفت، دستات نمی گرفت، مغزت کار نمی کرد، هیچ چیز نمی فهمیدی، هیچ کس رو نمی شناختی، فقط سه کار بلد بودی:1 شیر مکیدن2 زیرت شاشیدن3 گریه کردن.
صد سال گذشت: چشمات نمی بینه، گوشات نمی شنوه، پاهات نمی ره، دستات نمی گیره، مغزت دیگه کار نمی کنه، هیچ چیز رو باز نمی فهمی، هیچ کس رو باز نمی شناسی، تو بستر افتاده ای، فقط سه کار بلدی:1...2...3...!!! بعد می میری،میزارنت تو دل زمین، باز خاک میشی، از تو هیچ چیز نمی مونه،" تو " می مونی، آدمیزاد دور میزنه،مثل زمین،مثل زمان، مثل همه چیز. هیچ بودی خاک بودی، دور زدی، هیچ شدی ، خاک شدی. از تو چی می مونه، کاری که کردی می مونه. کاری اگه کردی می مونه.حالا بشین بچه ی پیر. شمار ستاره ها به چند رسید؟ "یک" جلوش یک میلیون صفر؟ یک میلیارد صفر؟ نمیتونی بشماری؟ "یک" جلوش یک کیلومتر صفر؟ صد کیلومتر صفر؟ هر چی که هست ضربش کن در هر چی که هست.جوابش هر چی که شد باز ضربش کن در هر چی که شد،صفحه اگه تمام شد،صفحه دیگری،کاغذ اگه تمام شد ،کاغذ دیگری، جوهر اگر تمام شد...،دستت اگه خسته شد...،خواب...خوراک...دوست،ادامه بده...بچه ها...شماره ی ستاره ها، منظومه ها، تمام چیزهای دنیا، به چند رسید؟
"یک" جلوش صفرها، یک میلیون؟یک میلیارد؟ یک کیلومتر؟ از جلوی یک، صف صفر تا به کجا؟ آن سر شهر؟ آن سر کوه؟ تا دریا؟ تا صحرا؟ تا به افق؟ تا... آن سر دنیا؟ ته دنیا؟ نه ، نه... تا همیشه، تا همه جا، تا هر جا که جا باشد.شماره ی تمام چیزهای جهان، چه آشکار و چه نهان، چه در زمین ، چه آسمان، جانوران، آدمیان، ستاره ها، خورشیدها، منظومه ها، شماره ی تمام هستی همینه : " یک" جلوش تا بینهایت صفرها.
ببین: فقط " یک " عدده.ببین: فقط یکعدد "ه". به غیر از " یک" هر چه که هست، چه ده، چه صد، هزار هزار، چه میلیون، چه میلیارد، چه بیشمار، شماره نیست، هیچ نیست، هستند،اما نیستند، نیستند اما هستند. "صفر"اند! یعنی خالی اند،" هیچ"ا ند،"پوچ"ا ند، بی "معنی"اند.اما همین صفر جلوی"یک" نشست...!؟؟؟ وقتی صفرها جلوی" یک"مینشینند " یک" را صدها و هزارهاو میلیونها می کنند، اما صدها و هزارها، میلیونها فقط " یک"اند. زیرا فقط "یک" عدده. دو و سه و چهار و پنج و شش و هفت و هشت و نه یعنی: دوتا " یک"، سه تا "یک"، چهارتا "یک"، پنج تا " یک"، ....
توی حساب فقط " یک" عدده. توی این عالم فقط "یکعدد"ه .بقیه هر چه که هست صفر است، همه " صفر " اند، هیچ اند، پوچ اند، خالی اند،" صفر" یک دایره ی تو خالی است، دور میزند، آخرش می رسد به اولش، هیچ، همین، فقط " یک" است و جلوش تا بینهایت صفرها، صفر هیچه، پوچه، وقتی بخواد" خود"ش باشه، تنها باشه، وقتی بخواد فقط با صفرها باشه.
اما وقتی جلوی " یک" بشینه...؟ وقتی بخواد فقط برای یک باشه، از پوچی و تنهایی در بیاد، همنشین " یک" بشه؟
پس شمار همه چیزهای دنیا فقط " یک" ه ، جلوش بینهایت تا صفر." یک"ی هست،" یک"ی نیست، " یک"ی بود،" یک"ی نبود، غیر از" خدا " هیچ کس نیست، هیچ چیزنیست. ...بله!!! فقط " خدا" ست.
حلاج شهرم
کسی نمی داند که زبانم چیست؟
که دردم چیست؟
که عشقم چیست؟
که دینم چیست؟
که زندگی ام چیست؟
که جنونم چیست؟
که فغانم چیست؟
که سکوتم چیست؟
ای دنیای ناشناخته ای که به تازگی به تو رسیده ام
تو را پیش از این ندیده ام
پیش از این، دور از تو در اقلیم دیگری می زیسته ام
من از کشور دیگری آمده ام اما با کوه و دشت تو
با رودها و دریاچه ها و مزارع سرسبز و باغ های خرم و پرندگان رنگین و زیبای تو
با وماه و خورشید وستارگان تو آشنایم
سخت آشنایم
آنها نیز با دل من آشنایند
من همه ی عمر به دنبال تو می گشتم
من در روح اجدادم تو را می جستم
من آنان را در این راه می راندم
من آنها را به سوی تو می کشاندم
من اکنون کاشف سرزمین تازه ای نیستم
من وطنم را یافته ام
من در غربت زادم
پدرانم همه در غربت زادند و زیستند و مردند
و هرگز با غربت خو نکردند
هرگز با مردم سرزمین بیگانه نساختند،دل نبستند
همواره در حسرت میهن خویش، سرزمین روح و سرشت و نژاد خویش بودند
یاد او را لحظه ای از یاد نبردند
چو من نیز با باغ های سبز وسرخ سرزمین بیگانه انس نبستم
مرا نفریفتند
هم چنان استوار و صبور
دل به جست و جوی سالیان دراز بستم و تو را یافتم
تو را ای کشور من ،ای آشیانه ی من
ای که از آب و گل توست جان و تن من
ای که در تو من آواره نخواهم بود
در دامن مهربان تو آرام خواهم شد
در کنار تو پریشانی و غربت و بیگانگی را از یاد خواهم برد
نمی دانی که چه نیازی به گم شدن دارم
به نیست شدن دارم
دوست دارم در پیچ و خم دشت های ناپیدای تو گم شوم
در عمق دریاهای اسرار آمیز تو غرق شوم
در قلب صحراهای خیال انگیز تو محو شوم
دردهای کهنم را در زیر آسمان تو به فریاد سر دهم.
ای که هوای من شده ای
دم زدن در تو حیات من است...
خواستم بگویم که فاطمه دختر خدیجه بزرگ است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه دختر محمد(ص) است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه همسر علی است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه مادر حسن و حسین است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه مادرزینب است.
باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.
آری، فاطمه ، فاطمه است.